محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

964

تاريخ الطبرى ( فارسي )

پيوسته يكى به ديگرى نگرد كه ديدن او را خوش ندارد كه عموزاده يا خاله زاده يا يكى از قبيلهء او را كشته است ، بازگرديد و محمد را با ديگر عربان واگذاريد ، اگر او را از ميان برداشتند همانست كه خواهيد و اگر كار صورت ديگر گرفت با وى در نياويخته باشيد . » حكيم بن حزام گويد : من سوى ابو جهل رفتم و ديدم كه زره اى از كيسهء چرمين درآورده براى پوشيدن آماده مىكند ، و به دو گفتم : « اى ابو الحكم عتبه مرا پيش فرستاده و چنين و چنان پيغام داده است . » ابو جهل گفت : « به خدا از ديدن محمد و ياران او ترسيده است ، هرگز برنگرديم تا خدا ميان ما و محمد و ياران او داورى كند ، عتبه اين سخنان از دل نمىگويد بلكه محمد و يارانش را ديده كه شتر مىخورند و پسرش نيز با آنهاست و مىترسد او را بكشند . » آنگاه ابو جهل كس پيش عامر بن حضرمى فرستاد كه اينك كه انتقام تو نزديك است هم پيمان تو مىخواهد مردم را بازگرداند ، برخيز و كشته شدن برادر را ياد كن . عامر بن حضرمى برخاست و برهنه شد و فرياد زد : « واى عمرو من ، واى عمرو من » و آتش جنگ افروخته شد و رشتهء آشتى بريد و كار شر بالا گرفت و راى صوابى كه عتبه مردم را بدان مىخواند به تباهى كشيد . و چون عتبة بن ربيعه شنيد كه ابو جهل ميگويد عتبه ترسيده است ، گفت : « اين كه نشيمن خود را زرد كرده خواهد ديد كى ترسيده من يا او » آنگاه خودى خواست كه به اندازهء سر وى باشد اما در همه سپاه چنان خودى نبود كه سر او بزرگ بود و چون چنين ديد حوله اى به سر بست . اسود بن عبد الاسد مخزومى كه مردى شرور و بدخوى بود برفت و گفت : « با خدا پيمان مىكنم كه از حوضشان بنوشم و آن را ويران كنم يا كشته شوم و حمزة